پيشگويي

منجمي را بر دار آويخته بودند. شخصي به او گفت: «آيا اين را در طالع (سرنوشت) خود ديده بودي؟»

گفت: «بلندي ديده بودم؛ اما نمي‌دانستم كه آن بلندي چوبه‌ي دار است!»

كدام دزد؟

يك دزد دريايي را نزد اسكندر مقدوني (فاتح ايران) آوردند. اسكندر گفت: «خجالت نمي‌كشي از اين‌كه دزد هستي؟»

 دزد گفت: «حق با شماست. الآن كه يك كشتي دارم، دزد هستم؛ اگر کشتي‌هاي زيادي داشتم، فاتح بودم!»

نديدن بهتر از ديدن

يك نفر از ابوالضيا كه كور بود پرسيد: «هيچ كار خداوند بيهوده نيست. حكمت خداوند از اين كه تو را كور آفريده چيست؟»

 او گفت: «اين‌كه چشمم به آدمي مثل تو نيفتد!»

همت بلند

روزي نادرشاه با سيدهاشم خاركن كه از آدم‌هاي خوبِ نجف بود ملاقات كرد. نادر به سيد هاشم گفت: «تو همت بلندي داري كه از دنيا گذشته‌اي.»

 خاركن گفت: «شما بيش‌تر از من همت كرده‌ايد كه از آخرت گذشته‌ايد!‌»

قيمت پادشاه!

آيت‌الله مدرس، روحاني شجاع و مخالف سر سخت رضاشاه بود. روزي جلوي درشكه‌اي را گرفت و گفت: «چقدر مي‌گيري مرا به (سردار سپه، لقب رضا شاه) برساني؟»

 درشكه‌چي گفت: «يك صنّار» (صنّار، واحد پول قديمي كه ارزش كمي‌ داشت.)

 مدرس از جلوي راه درشكه كنار رفت و گفت: «خودِ سردار سپه يك صنّار نمي‌ارزد؛ حالا يك صنّار بدهم تا به ديدنش بروم؟!»